مهدیمهدی، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره

مهدي نفس ما

تولد 6 سالگی

                                              پسرکم . روز جمعه 22 فروردین 93 ,روز تولدت بود و تومی خواستی که با هم بریم پارک و اونجا غذا بخوریم .برای همین از شب جوجه برای ناهار ردیف کردیم و ساعت 11 ظهر رفتیم پارک زینبیه (به قول خودت پارک تونل داره ).اسکوترت هم با خودت آوردی و حسابی بازی کردی. در ضمن با یکی کوچکتر از خودت  هم به اسم علیرضا دوست شدی (علیرضا دوچرخه داشت ) و اسکوترت هم به دوستت می دادی ولی تو نتونستی دوچرخ د...
16 ارديبهشت 1393

خنده ....خنده

این پست شامل موارد بر ربط و خنده دار است            شادی روی لینک زیر کلیک کنید و اسمتونو به انگلیسی تو کادر بنویسید وببینید چه اتفاقی   می افته !!!   http://www.iran-forum.ir/go/index.php?url=http://www.webmaster.iran-forum.ir/snow                                چگونه موفق شویم؟      * برنامه ریزی کن وقتی که دیگران مشغول بازی کردن هستند؛  ...
10 ارديبهشت 1393

سال 92

ماه رمضون 92 از طرف اداره بابا برای افطار دعوت شده بودیم به تالار شیان            و اونجا به تو و مهتا اسباب بازی هم دادن :1- یک کیف پر از قطعات پلاستیکی که با هاشون اسباب بازیها مختلف مثل ماشین بسازین2- پازل چوبی در ضمن غذا هم باقالی پلو با گوشت بود که طبق معمول نخوردی                             ...
6 ارديبهشت 1393

تحویل سال 93

                                      سال 1393 (سال اسب): لحظه تحویل سال: ساعت 20و27و دقیقه و 7 ثانیهروز پنجشنبه 29 اسفند 92 مطابق 18 جمادی الاولی 1425 , 20 مارس2014               عزیز دلم اون لحظه خیلی شور و هیجان داشتی هنوز درک درستی از عید و نو شدن سال نداشتی کمکم کردی سفره هفت سین رو با هم چیدیم و با مهتا شروع کردی به روشن کردن شمع و فوت کردنش طوری که خونه بوی دود گرفته بود و با مهتا برف شادی می زدی و حسابی خوش بودین  بعدش هم که به بزرگترها زنگ زدیم خیلی مودبانه عی...
2 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

مهدي عزيزم برات مي خوام توي اين وبلاگ از خاطراتمون بنويسم تا وقتي بزرگ شدي باخواندنشون بچگيت تداعي شه ٠ اولش مي خوام از تولدت شروع كنم پسر عزيزم ، تو در ساعت٧:٣٠ روز پنجشنبه ،٢٢ فرو دين سال ٨٧ در بيمارستان پاسارگاد بدنيا آمدي و با خودت شادي رو به من و بابا هديه كردي ، در ضمن اسم دكترت :حسين آرمان بود ٠ بعد از اينكه براي اولين باردر آغوشت گرفتم فهميدم هيچ حسي بالاتر از مادر شدن نيست اما بعد از چند ساعتي تو را از من جدا كردن ، دكترا گرفتن به خاطر خوردن چند قطره از كيسه آب ، آب وارد ريه هات شده وبايد در دستگاه بموني و بعد هم زردي گرفتي ٠ به خاطر همين من مرخص شدم و تو توي بيمارستان موندي، نمي دوني اونروز چه به ما گذشت عکس های روزهای اول تولدت...
23 آبان 1392