ازمسابقه استخر تا سفر شمال
چهارشنبه 28 مرداد :
امروز بعد از 2 ماه آموزش شنا قرار بود مسابقه ای بین بچه ها برگزار بشه.توی این 2 ماه خیلی از استخر رفتن استقبال کردی و روزهای زوج مه برای آموزش میرفتی کلی خوشحال بودی.صبح چهرشنبه همش بهم میگفتی مامان برام دعا کن که مسابقه رو ببرم.ساعت 2 تا 3:30 تلیم استخر بود و پدر و مادر ها هم باید میومدن.
البته توی این چند روز اداره خیلی مشکل داشتم و قرار بود زیر نظر معاونتی ببریم که فوق العاده از لحاظ ساعت کاری در فشار بودم. خلاصه با کلی نگرانی ساعت 2:30 مرخصی گرفتم و اومدم سمت استخر توی همین حین هم بابا کلی به موبایلم زنگ میزد ولی متاسفانه من متوجه نشده بودم .چون قرار نبود باهم بیاییم ولی خداروشکر تونسته بود کاراشو ردیف کنه و بعد ازمن رسیده بود استخر.وقتی من رسیدم هنوز مسابقه شروع نشده بود و چون دیر کرده بودم فکر میکردی نمی یام و به خاله فرحناز(مسئول مهدکودک گفته بودی زنگ بزنین بابام).
چقدر از دیدنت خوشحال شده بودم به خصوص اینکه مربی شنا هم خیلی ازت تعریف کرده بود .وقتی پریدی توی آب و شروع به شناکردی واقعا خوشحال بودم که به ترسم غلبه کرده بودم و برای آموزش شنا ثبت نامت کردم.ازاینکه میدیم چقدر علاقه داری و تلاشتو میکنی خوشحال بودم.همه بچه ها خوب بودن و به همتون مدال طلا دادن . بعد از استخر هم تو راه خونه همش میگفتی امروز روز زندگیمه میشه برام شیرموز بخرین .بااینکه تو خود استخر هم نوشدنی خورده بودی و ناهار هم که خوراک لوبیا داشتین و کلی تعریف که خوشمزه بود و 2 دفعه خورده بودی.بازهم احساس گرسنگی میکردی و میگفتی امروز بهترین روز زندگیمه و دیدین مدال گرفتم پس برام بخرین.ماهم بهترین روز زندگیتو خراب نکردیم وبرات خریدیم.
صبح ساعت 7:30 راه افتادیم بریم شمال.برای صبحانه تخم مرغ آب پز درست کرم که خیلی تو راه چسبید.
ظهر حدودا ساعت 12:30 بودکه رسیدیم عباس آباد و تا دنبال ویلا گشتیم ساعت 1:30 شده بودکه بعد ازجابه جا شدن رفتیم رستوران که ناهار بخوریم.به یه رستوران محلی رفتیم میرزا قاسمی و مرغ ترش و کوبیده سفارش دادیم.غذاش خیلی خوشمزه بود ولی فوق العاده داخل رستوران گرم بودچون کولر کوچکی گذاشته بودن . بعدازخوردن ناهار و کمی استراحت ساعت 5:30 بودکه راه افتادیم برای کنار دریا.خیلی دنبال جای خلوت و خوب گشتیم که من هم بتونم راحت بیام داخل آب .ولی چون هواداشت تاریک می شد و تو هم همش بیتابی میکردی ناچار یه جا رو پیداکردیم و خدارو شکر من هم تونستم بیام داخل آب .آب تنی و چایی کنار دریا خیلی بهم آرامش داد به خصوص اینکه این چند روزاخیر به دلیل جابه جایی معاونتم داخل اداره خیلی استرس کشیدم و بسیارتنش داشتم .این سفر برام واقعا لازم بود .بعد ازآب تنی و حمام رفتیم فست فود سندباد پیتزا بخوریم که اصلا خوشمزه نبودبه قول بابا انگار سوسیس بندری داریم می خوریم.ساعت 12 بود که دیگه خوابیدیم.مهتا نصفه شب به خاطر گرما کمی اذیت کردکه باروشن کردن کولر اون هم راحت خوابید صبح زود بلند شده نشسته وباصدای بلند میگه:پاشید دیگه صبح شد بریم دریا.
ساعت 9 لب ساحل بودیم.چون شبش بارون اومده بود هواخنک تر شده بود بعلاوه دریا خیلی موج داشت و نمی ذاشتن از ساحل زیاد دور بشیم وای که چقدر دریا رو وقتی این طوری هستش دوست دارم.من و تو که دستامونو می گرفتیم و شیرجه می زدیم داخل آب و چون شنا هم بلد بودی خیلی راحت تر بودم. بابا هم هنونه خریده بود و گذاشته بود یخچال .و کنار ساحل هندونه تگری زدین به بدن . .مهتا هم همون جا عینک استخرشو که تازه خریده بودیم،گم کرد


ازمسابقه استخر تا سفر شمال
