یه روز در اداره و سورپرایز شب
پنج شنبه 960317
چون بابا هم جلسه داشت به ناچار مهتا رو گذاشتم مهد و تو با من قرار شد بیایی اداره.دم در مهد مهتا پرسید مهدی پس تو کجا میری ؟ تو هم با جدیت طوری که مهتا رو قانع کنی، گفتی می رم سرای محله
و باز در جواب سوال مهتا که پرسیده بود چه جوری تا اونجا میری؟گفتی میخوام پیاده برم تا شیکمم رو آب کنم
و تا خود اداره از اینکه تونسته بودی مهتا رو گول بزنی احساس پیروزی داشتی
تو اداره هم وبلاگتو (بعد از یه مدت طولانی) بهت نشون دادم خیلی خوشت اومده بود.



شب خونه مامان بهجت و جایزه تبلت تو و مهتا و شب اونجا موندن به هلیا و خاله نگار ( وقتی خاله نگار بهتون گفت :چقدر شما 3 تا ذوق کرده بودین . ما هم همش اذیتتون میکردیم
و قول صد در صد نمیدادیم و شماهم در حال التماس کردن بودین
)





یه روز در اداره و سورپرایز شب
