مهدیمهدی، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

مهدي نفس ما

مهر93

1393/6/24 12:04
نویسنده : نسرين
259 بازدید
اشتراک گذاری

93/7/1سه شنبه

                                         

روز اول مهر

                        اولین روز پاییز

                                                .پاییز رنگارنگ

                                                                     پاییز 93

              .پاییزی که خیلی متفاوت با پاییزهای تمام عمرم هست.

نمیدونم چه حسی دارم خوشحال ازاینکه تو بزرگ شدی و قدمیکشی ونگران از اینکه قدم گذاشتی به دنیایی جدیدکه ناشناخته برای تو و نگران کننده تر برای من و بابا .

پسرم مدرسه رفتنت مبارک .برای خودت مرد شدی و من به وجودت میبالم.و من و بابا ازخداعاجزانه و ملتمسانه میخواهیم خودش توی همه مراحل زندگی پشتیبانت باشه و دستت رو حتی ثانیه ای ول نکنه .آمین

خدایا پسرم ثمره عشقم امیدزندگیم

                                                میسپاریم به خودت پناهش باش یاورش باش

ساعت 6 ازخواب بیدار شدیم کیفتو مرتب کردم و بابا صبحانه آورد ولی دریغ از یک لقمه بعدش شروع کردیم آماده شدن .لباس نو کفش نو و کیف نو .خواستم یکی از لباس جدیدات رو بپوشونم که گفتی میشه اون لباس زردرو بپوشم ؟اولش مخالفت کردم و گفتم دیگی پوشیدی ولش کن ولی باخودم گفتم :امروز روز توست و بهتر برات اسفند دود کردم و اززیر قرآن ردت کردیم که به امید خدا همون قرآن همه جا مواظبت باشه .آمین...

مهتا هم دوست داشت با شما عکس بگیره .و زودتر بره کفششو بپوشه .

اونقدر فکر این بودیم که تو ترافیک نمونیم که کیف مهتارو جا گذاشتیم.

ساعت 7:10 بود و جشن مدرسه ساعتGifs Animés horaire 49 8:30 شروع میشد .خواستیم مسیر رفتمون رو تغییر بدیم که به ترافیک وحشتناکی برخوردیم ناچارشدیم تغییر مسیر بدیم و همین باعث تلف شدن زمان بیشتری شدخلاصه با کلی استرس به موقع رسیدیم دم مهد شماوسط راه خوابت برد و بابا مهتا رو رسوند مهد البته موقع پیاده شدن مهتا سراغتو خیلی میگرفت و بابا بهش گفت تو اول برو و مهدی بعدا میاد...

ساعت 8:30 رسیدیم مدرسه .تو حیاط صندلی چیده بودن و یه گروه نمایش و موسیقی هم اومده بود. رو صندلیها که نشستیم مجری برنامه گفت که بچه ها ردیف های جلو وپدرومادرها عقب بشینن. جشننون خوب بوددر ضمن مجری برنامه با یه خانمی که شکل پیرزن دراومده بود زن وشوهر بودن.

وپذیراییشون آب میوه و ازاین بیسکوییتهای حیوانات بود.

بعدش مدیر مدرسه صحبت کرد و کارکنان مدرسه رو معرفی کرد و در نهایت اسامی هر پایه رو خوند وبه هر دانش آموزی یه شاخه گل دادن و با معلمشون رفتن کلاس خودشون . سرکلاس هم بهتون یه توپ انگریبرد و یه مدادسیاه که سرش پاکن بود دادن.تو کلاس هم بیست دقیقه ای نشستین و پدرو مادرها هم از بچه ها و معلمشون عکس گرفتن.

وقتی داشتی با معلمتون عکس مینداختی :خانم معلم بهت گفت چقدر قیافه و صورتت مهربونه .

تو راه که داشتیم برمیگشتیم داشتم به بابا حرف معلمتون رو میگفتم که برگشتی میگی : مامان فرداهم  این لباسو بپوشم و من بهت داشتم توضیح میدادم که باید لباس فرم بپوشی و چون اندازت نبود قراره بعدا برات بدوزن که بهم گفتی :

آخه من با این لباس مهربون میشم.....

کلی من و بابا بهت خندیدم و از بابا پرسیدم راستی اون خانمه زنش بود ؟ باکمال تعجبمیگی زنش بود ؟ هر کی زن داره که ازاین کارا نمی کنه (منظورت لوس بازی بود ) بعدشم رسوندیمت مهد و ساعت 10:27 هم رسیدم اداره و ساعت زدم..

 

اولین قدم برای مدرسه رفتن : آماده شدی و اسفند دود کردم

 

از زیر قرآن ردت کردیم

همراهیت کردیم

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےاولین عکس های ورود به مدرسهشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےاولین سرکلاس نشستنشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

 

 

مهدی و معلم و همکلاسیهاش

 

جمعه 93/7/4

وقت آتلیه داشتید

شنبه 93/7/5

رسما امروز کلاس اولی شدی ....ملوس خانوم و ابزارش  maloosiii-tools.Blogfa  ملوس خانوم و ابزارش  maloosiii-tools.Blogfa

پسرم, امروزاولین روزیه که شروع میکنی به تحصیل علم.ملوس خانوم و ابزارش  maloosiii-tools.Blogfaخدا همیشه پشت و پناهت باشه

وقتی من و بابا رسوندیمت مدرسه رفتی تو حیاط یه گوشه نشستی .من و بابا که اومدیم دیدیمت واقعا یه حس عجیب و مشترکی هردومون داشتیم.کتاباتون روی میز معلمتون بود وقرارشبود بهتون بدن. موقعی که می خواستیم از پیشت بریم بابا بهت گفت مهدی کاری نداری ؟ما بریم ؟

و تو با لبخند گفتی باشه.بابا توی ماشین بهم گفت کاش این سوالو نپرسیده بود ازت که یه موقع حس دلتنگی بهت دست نده ...شکلک های شباهنگShabahang

صبح هم ازخوایب بیدار شده بودی میگفتی شما بیاین دنبالم من سرویس سوار نمیشم .منو میدزدن .

بابا بهت توضیح دادکه سرویس ماله خود مدرسه هست و آقای احمدی خودش برای بچه ها رزرو کرده.

البته امروز ساعت 12 قراره بیام دنبالت تا با راننده سرویس آشنا بشیم. و مسیرو بهش بگم. وبرسونمت مهد

از صبح همش چشمام به ساعته که یه موقع غافل نشم و دیر نکنم.

ساعت 12:15 اومدم دنبالت وسرویس هنوز ok نشده بود خودمون برگشتیم و با هم اومدیم اداره .کتاباتو با دوستام دیدیم . یاد بچگی های خودمون افتادیم....

یه لیست هم داده بودن که باید آماده میکردیم. ناهار هم ازاداره گرفتم (خودم قرمه سبزی داشتم ولی برنج کم بود ناها داره هم : لوبیاپلو -کشک بادمجون و فسنجون بود که مجبور شدم به خاطر اینکه برات برنج بگیرم فسنجونبخورم عصر هم موقع برگشتن از نمایشگاهی که به مناسبت هفته دفاع مقدس طبقه همکف اداره دایر شده یه پازل بن تن خریدیم و برگشتیم خونه..شب هم بابا زحمت کشید وکتاباتو جلد کرد

              Золотая линия 

اولین مشق

مهدی در لباس ورزشی

(بماند که اولین بار چقدر غر زدی که من اینو نمی پوشم )

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)