مهدیمهدی، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

مهدي نفس ما

سفر به آستارا و سرعین

1393/6/3 11:23
نویسنده : نسرين
699 بازدید
اشتراک گذاری

قرار شد من و بابا سه شنبه و چهارشنبه مرخصی بگیریم و بریم یه سفر 4 روزه ...

صبح زود از خواب بیدار شدم و شروع کردم به جمع کردن وسایل .

البته بدلیل یه مساله شخصی خیلی ناراحت بودم و دلم می خواست این سفرو کنسل کنم ولی چون از قبل برنامه ریزی کرده بودیم نمی شد.بعداز جمع کردن وسایل ساعت 8:30 را افتادیم توی راه اصلا حوصله نداشتم ولی چون نمی خواستم به شما بد بگذره سعی کردم خودود جمع و جور کنم.توی مجیل کلی آسیاب بادی دیدیم که می گفتی مثل فرفره میمونن و بابا برات توضیح داد که اینها برای تولید برق هستن در ضمن از دیدن گاو  жевать травуوگوسفندهای کنار جاده خوشحال میشدین و میخندیدین. خنده دار شکلک خنده ناهار رو توی رشت خوردیم وحدود ساعت 5 بود که رسیدیم آستارا بعد از گشتن یه سوییت اجاره کردیم , شما دوتا خیلی ذوق کرده بودین و زودتر از ما دم  در سوئیت بودید وقتی وارد شدید گفتی مامان بیا ببین اینجا چقدر قشنگه یعنی از این به بعد اینجا زندگی می کنیم؟؟؟

بعد ازکمی جابجا شدن , وسایل دریا رو جمع کردیم و رفتیم سمت ساحل 5.gif,حدود ساعت 6:30 قسمتی که مجاز برای شناکردن بود تعطیل شده بود و تو همش با گریه میگفتی چرا نمیریم تو آب ؟؟؟ چرا دیر اومدیم ؟؟

کمی جلوتر رفتیم یه پارک کوچیکی بود که تصمیم گرفتیم پیاده بشیم و تخمه بخریم و همونجا کمی بشینیم تا شماها بازی کنیدکه خوشبختانه آقایی که تخمه میفروخت یه قسمتی از ساحل رو بهمون آدرس داد که میشد راحت بری شنا .وقتی اینو فهمیدی خیلی خوشحال شدی ...

جای دنجی بود وچقدر آب دریا تمیز و ذلال بود البته  ساحلش پراز سنگ و صدف بود ولی خوب تمیزیش به همه چی می ارزید.

من و تو که سریع برای رفتن به آب آماده شدیم ولی مهتا از همون اول ازدریا ترسید واز توی ماشین نیومد بیرون .من و تو رفتیم آب بازی و بابا با کلک تونست مهتا رو از ماشین پیاده کنه ولی همش با گریه می گفت دریا نه .. بریم خونه ....

ازاونجایی که دریا خیلی موج داشت نمی تونستم مواظبت باشم بزای همین اومد پیش مهتا و تو و بابا رفتین شنا .و مهتا همچنان بی تاب بود .نزدیک ساحل خونه ایی بود که مرغ و خروی و مرغابی داشتن حتی ذوق اونها رو هم نداشت.

هوا که تاریک شد برگشتید و همگی نشتیم تا کمی تخمه بشکنیم وقتی هممون کنا هم بودیم مهتا هم آرومتر شده بود .

یواش یواش بساطمون رو جمع کردیم رفتیم برای خرید شام . در ضمن از یه اسباب بازی فروشی هم یه شمشیر برای تو ویه کالسکه برای مهتا خریدیم.

وقتی رسیدیم شام همبرگر ردیف کردم و تو بابا رفتین دوش گرفتن bañera animada. مهتا کالسکه خودشو برداشته بود و می گفت عروسک بخریم زمین نخوابه بذارمش روی صندلی (کالسکه ) برای مهدی اسباب بازی نخریم شمشیر داره ....

بعد از خوردن شام رفتم لباسای خسی شده توی دریا رو شستم و دیگه بیهوش رفتیم که بخوابیم...

صبح ساعت 9:30 بابا بیدارمون کرد و سوسیس و تخم مرغ برای صبحانه ردیف کردیم (البته برای تو تخم مرغ عسلی ) حتی یه لقمه هم نخواستی امتحان کنی و در عوض مهتا خیلی استقبال کرد..

ساعت 10:30 بود که رفتیم بازار ؟آستارا برای گشتن و کلی خرید کردیم (از ماشین که پیاده شدیم مهتا ازت پرسید : مهتــــــــی

خوش میگذره و این جمله شد تیکه کلام ما بماند که توی بازار شما 2 تا کلی شلوغ کردیم ....

مهدی و مهتا در بدو ورود به بازار

عینکاتون هم از همون جا خریدیم(البته عینک مهتا در تله کابین گم شد )

در ضمن ازهمون اول همش میگفتی اسباب بازی بخریم وحسابی کلافم کرده بودی..

راستی تبلیغات کردن هم از فروشنده ها یاد گرفته بودی و با بابایی تکرار می کردی :

آقا نرو اونور بازار ...   بیا اینور بازار

تا ساعت 2:30 تا 3 توی بازار چرخیدیم (لباس و اسباب بازی و عطر و ... خریدیم )

مهدی و مهتا در حال کنکاش

در نهایت

یه موبایل بن نت و یه اسباب بازی بن تن برای تو و یه عروسک هم برای مهتا خریدیم .

بعدشم ناهار خریدیم و رفتیم خونه ..تو و مهتا حسابی با اسباب بازیهاتون سرگرم شدین

               

 

بعد از خوردن ناهار و کمی استراحت دوباره رفتیم دریا .ترس مهتا ازدریا بیشتر شده بود و به محض رسیدن شروع کردبه گریه کردن .و با دیدین شماها توی دریا دلش حسابی ریش ده بود

چقدر دنبال این مرغابی های بیچاره می کردی خندونک

              

خیلی ناراحت بودم نه می تونستم دل تو رو بشکنم و بریم خونه نه میتونستم اشک ریختن مهتا رو تحمل کنم همش میگفت : مهتی آب بازی نه ! بابا آب بازی نه ! بریم خونه ... هیچ مدلی هم آروم نمی شد

خلاصه بعد از کلی صحبت کردن بهش گفتم بابایی داره سر مهدی رو میشوره و بعدش هم لباساشه بشوره خیلی کثیف شده ..کمی آرومتر شدی حتی وقتی یه آقاهه از آب اومد بیرون گفتی : آقاهه لباساشو شست ؟؟؟

جالب اینجا بود که ساکت شده بودی ها ولی با دیدن عکس هایی که در حال گریه ازت انداخته بودم دوباره می زدی زیر گریه و می گفتی مهتا گریه می کنه ؟؟؟؟

بعد از آب بازی تو وبابایی من رفتم توی آب و بابایی مهتا رو با صدف هایی که جمع کرده بود سرگرم کرد تا دنبال من گریه نکنه واقعا دریا به آدم آرامش می ده وقتی موجها با اون ابهت به سمتت میان لذتی همراه با ترس وجود آدم رو فرا می گیره .

هوا که تاریک شد وسایلو جمع کردیم و شام خریدیم رفتیم خونه .بعد از اون آب بازی قرمه سبزی خیلی بهم چسبید الته تو طبق معمول گوجه کباب.

بعدش حموم کردیمو زود خوابیدیم.

صبح ساعت 7:30 بود که سوئیت رو تحویل دادیم و رفتیم سمت سرعین.توی راه به سفارش بابابزرگ تمشک و گردو خریدیم بماند که تو لب نزدی ومهتا هم کمی خورد.توی راه یجا نگه داشتیم و آش دوغ باسیر فراون خوردیمولی دریغ از یک قاشق که امتحان کنی برات بستنی خریدیم.درعوض مهتا هم آش خورد هم بستنی خوشم میاد که برای خوردن همه چیز آمادس حتی یه کوچولو ولی حداقل امتحان میکنه ...

به گردنه حیران رسیدیم.فوق العاده زیبا ..مثل بهشت..

توی راه تله کابین فندقلو رو سوار شدیم موقع حرکت یه عکس خانوادگی هم گرفتیم..

بالای کوه هم چندتا وسایل اسباب بازی و یه گوشه هم چندتا خرگوش بودن شما دوتا حسابی سرگرم شدین.راستی وقتی سوار شدیم

هواخیلی اون بالا خنک بود و کارکنانشون کاپشن تنشوت کرده بودن.

بالای کوه می خواستی موتورسواری کنی من و بابا خواستیم خودت یاد بگیری و بری قیمت بپرسی و بلیط بخری که بعد از کلی مقاومت انجامش دادی و با مهتا موتورسواری کردین.

مهتا هم اونجا برای بار اول رفت توی استخر توپ و بازی کرد.

واقعا از اون بالا منظره قشنگی بوددر ضمن یه حوضچه کوچکی هم اون بالابود که پایینش کلی پله میخورد

                      

بعد از کلی بازی دیگه برگشتیم .حدود ساعت 1 ظهر بود که به سرعین رسیدیم.بعد از کلی گشتن یه سوئیت پیداکردیم و وسایل و گذاشتیم رفتیم برای ناهار رستورانی که به قول تو تخت داشته باشه (سنتی باشه )بماند که تو رستوران چه شیطنتهایی کردین ناهار هم آبگوشت و طبق معمول گوجه کباب

                

                

در ضمن من و مهتا هم از یه مایو ازهمونجا خریدیم و فروشنده هم یه بلیط با تخفیف 10 درصد یکی از چشمه های آب گرم و بهمون داد . رفتیم سوئیت و بعداز استراحت ساعت 5:30 -6 رفتیم همون چشمه آب گرمی که بلیط داشتیم که متسفانه سانس خانمها تا ساعت 3 بود .تو هم فکرمی کردی که دیگه نمیریم استخر و شروع کردی به گریه ...

بعدش جایی رو پیداکردیم که سانس همزمان آقا و خانم داشت (آبگرم سبلان )

من و مهتا که رفتیم داخل فکر می کردم که مهتا به خاطر اینکه آب بازی دوست نداره توی استخر نمونه ولی خوشبختانه اولش کمی بد غلقی کرد و بعدش خوشش اومد من هم بار اول بود که می رفتم  و برام خیلی جذاب بود بخصوص قسمت جکوزی .

خواستم اونجا با مایو ازت عکس بگیرم ولی مسولین نذاشتن

من و مهتا بعداز برگشتنرفتیم دوش گرفتیم و رفتیم بیرون شام (پیتزا وسیب زمینی سرخ شده ) .. و گرفتن سوغاتی (نوقا)

درضمن هواخیلی سرد بود و شب بخاری روشن کره بودیم اون هم توی این فصلقه قهه

صبح جمعه هم ساعت 7:30 استارت برگشتن رو زدیم توی راه بابا فتیر و پنیر محلی لیقوان و برای شما هم کیک و شیر کاکائو خرید . تصمیم گرفتیم ازراه تبریز برگردیم

توی راه خواستیم شهر تبریز رو هم ببینیم که بااین کار حدود 1:30 زمان بیشتری توی جاده بودیم.

توی راه کلی خربزه فروش بودن که خربزه هاشون رو توی آلاچیق هایی که درست کرده بودن می فروختن کنار آلاچیق ها هم یه حوضچه خنک داشتن. یکی از این ؟الا چیق ها ایستادیم وشروع کردیم خربزه خوردن که اینبار تو استقبال کردی نه مهتا .

توی راه هم کلی آب می خوردی وبه طرز وحشتناکی هم تعداد دستشویی رفتنات زیاد شده بود

توی زنجان برای ناهار ایستدیم طبق معمول گوجه کباب (البته بابا جوجه ) در ضمن روی دیوارها ی رستوران چند تا تابلو بود یکیش عکس دریا بود مهتا بهت گفت مهتی عکس دریا ا , خوش میگذره؟

درضمن موسیقی بیکلام هم گذاشته بودن و تو خوشت اومده بود برگشتی گفتی : مامان اینجا چه دل انگیزه ...

ساعت 7 شب هم رسیدیم خونه و بعد از حوم و شما زود خوابیدی تا صبح برید مهد

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)