یه سورپرایز
یه سورپرایز
28 فردوین 93
قبل از ظهر ساعت 11 بابا زنگ زد که با دوستش می خوان برن برای خرید دوچرخه برای تو و مهتا .
![]()
البته دیروز حرفش بود برن ولی چون بابا جلسه داشت موکول شد به همین امروز
.
حالا داریم نقشه می کشیم چجوری غافلگیرتون بکنیم 
. و در همون حال هم عکس ازتون بگیریم .نمی دونم موفق می شم یا نه.
بعد از ظهر چون باید شیفت میموندم دوتاتون رو آوردم اداره و ساعت 5:30 با هزار خواهش و التماس
(چون دوست داشتین توی اداره بازی کنید ) با آژانس برگشتیم خونه و بابا چون جلسه داشت واز طرفه دیگه باید دوچرخه ها رو تحویل می گرفت خیلی دیر رسید خونه .
تو هم چون خوابت می اومد حسابی بدغلق شده بودی ![]()
و سراغ بابارو همش می گرفتی ومیگفتی بابا کی میاد شام بخوریم و بخوابیم
. من و بابا هم مدام باتلفن طوری که شما متوجه نشید برنامه ریزی می کردیم 
.
دوربین و برداشتم تا ازتون فیلم بگیرم که جنابعالی خیلی غرغرو تشریف داشتین
.و مهتا هم به خاطر کارای تو حساس شده بود و همش می گفت بغل
.خلاصه با کلی تلاش قرار شد بابا با دوچرخه ها پشت در باشه و شما دوتا دروبازکنید البته مهتا می گفت نه در بازنکنیم کمی ترسیده بود .
وقتی در و باز کردید قیافه هاتون خیلی دیدنی بود
بعدش هم کمی بازی و کردید و من هم فیلم گرفتم
.(مهتا می گفت دوچرخه رو دوستم داده
)
صبح هم موقع آماده شدن دوچرخه هاتونو آوردید و من بهت گفتم میخای به مهراد بگی دوچرخه داری که هنوز تو جواب نداده بودی مهت گفت منم به دوستم آذین میگم (یعنی در این حد حواسش جم
) بعد گفتیم هرکی بچه بدی باشه دوچرخشو پس میدیم .فوری مهتا گفت : دوچرخه مهدی پس بدیم
.(خیلی تخسی بچه
)
یه روز بعد:
دیگه خیلی خوب دوچرخه سواری میکنی و دور زدن هم یاد گرفتی![]()



یه سورپرایز
