پیش دبستانی
پسرکم می خوام برات خاطرات این دوران رو برات بنویسم تا وقتی بزرگ شدی برای بچه خودت بتونی تعریف کنی
از اول برات می گم :دلم می خواست پیش دبستانی رو توی مدرسه بگذرونی اما به خاطر مهتا (که قرار بود از 22 ماهگی مهد بره ) و اینکه اونجا تنها نباشه من و بابایی تصمیم گرفتیم که باهم یکجا باشید
اوایل تابستون بود که متوجه شدیم مهد وپیش دبستانی جدیدی نزدیک خونمون (میدان امامت کوچه امام حسن مجتبی مهد و پیش دبستانی نبوغ (عصر کوچولوها)تلفن :) تاسیس شده همگی رفتیم تا از نزدیک اونجا رو ببینیم یه ساختان قدیمی 3 طبقه و چون برخورد مدیر مهد :خانم بهرامی خوب بود تقریبا خوشمون اومد قرار شد بعا ثبت نام کنیم .روز 31 شهریور بهت گفتم بریم تا با محیط آشنا باشی ولی قبول نکردی و گفتی مامانی فردا بریم .روز اول مهر وقتی قرار شد بریم گریه کردی و گفتی دوست نداری بری خیلی دلم گرفت دلم نمی خواست از پیشم بری ولی چاره ای نبود با گریه بهم گفتی بیا یه بوست کنم تا بوست تو ذهنم بمونه و دلم برات تنگ نشه با این جملت یاد دوران بچگیت و دردسرهایی که کشیدی افتادم وخیلی گریم گرفت
ولی نمی خواست پریشونیم رو ببینی سریع اشکامو پاک کردم و بازبون آمادت کردم که بریم .روز اول جشن گرفته بودند من و تو مهتا هم با بچه ها و مادرهای اونها توی حیاط ایستادیم و اسفند دود کردند و ب خنده رفتی کلاس .رفتن تو همانا و گریه کرن من توی حیاط همان. انروز با مامان اشکان آشنا شدم .اشکان با تو دوست شد و چون بچه تقریبا مستقلی بود از این لحاظ خیلی تو روحیه تو تاثیر گذاشت.مامان اشکان هم خندید و بهم روحیه داد .
خیلی زود با محیط اونجا گرم گرفتی و طوری د که دلت نمی خواست بیای خونه

اسم دوستات: اشکان.هانیه .طه.یاسمن.فاطمه.ستایش.آیناز.کیانا.دیانا.نیما.امیرعلی.علی فراهانی.پوریا.مهلا.مهسا. (با اشکان و مهلا صمیمی تر بودی)

نام مربی : خانم زهره جعفری
عکس کیفت(بن تن که خیلی دوست داشتی)

چند نمونه از کاردستی ها

.gif)

.gif)






اگر کودک نبود،
نه پدر معنا داشت،
نه هیچ مادری بهشتی می شد.
روز جهانی کودک بر تمامی کودکان مبارک .
روز جهانی کودک بود که رفتیم ساختمان بهزیستی توی شریعتی البته من و مهتا با مامان یکی از بچه ها هم اومدیم .توی مینی بوس لنگه کفش مهتا افتاد و من مجبور بودم همش بغلش کنم . سرود ای ایران رو اونجا اجرا کردین و حسابی با دوستات بازی کردی .خاله سارا هم اومده بود و براتون برنامه اجرا کرد












سه شنبه 26فروردین : توی پیش دبستانی شعر مادر بهتون یادداده بودن که با کلی شوق برام خوندی و این اولین هدیه بارزش روز مادر از طرف تو بود
مامان جونم مامان جونم مامان زیبا دوست دارم دوست دارم قدره یه دنیا
می خوام برات از آسمونها هدیه بیارم از ستاره ها




چهارشنبه 27 فروردین :
پسر قشنگم امروز قراره از طرف پیش دبستانی برید باغ پردندگان خیلی خوشحال بودی و چون هوا کمی سرد بود موقع رفتن سر لباس پوشیدن کمی باهم بحث بودیم.من ساعت 2.30 بودکه اومدم دنبالتون و شمارو خوابونده بون و توازاین بابت خیلی ناراحت شده بودی چون از خواب ظهر بدت میادتوراه همش می گفتی سرم درد می کنه و من فکر می کردم به خاطر خوابیدنت باشه ولی ازاونچه که میترسیدم سرم اومد رسیدیم خونه دیدم تب وحشتناکی کردی وشب هم موقع خواب بهت شیاف زدم وبروفن دادم ولی تاخود صبح هم هذیون می گفتی صبح هم گلو درد داشتی که شربت آزیترومایسین بهت دادم (درضمن ازاداره هم به بابا زنگ زدن که برای جلسه باید بره اداره )


پسرم مطلبی خوندم که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم این نکته رو برات می نویسم خیلی بهش فکر کن:
بر آنچه گذشت ،
آنچه شکست ،
آنچه نشد ...
حسرت نخور;
زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمیشد ...

درس زندگی
ساده که باشی . . .
آدم ها خیلی زود دوستت می شوند
و تو خیلی دیر می فهمی دشمنت بودند ...
ساده که باشی . . .
آدم ها با همۀ کمبودهایشان به غرورت حمله می کنند
و با همۀ غرورشان مچاله ات می کنند ...
ساده که باشی . . .
تو همیشه رو بازی می کنی...
و آدم ها همیشه بازیگران ِ پشت پرده می مانند ...
ساده که باشی . . .
اوقات بیکاری آدم ها را با سادگی ات پُر می کنند
و خود در لحظه های اندوه ، تنها می مانی ...
ساده که باشی . . .
سادگی ات را حماقت می خوانند
و کسی نمی فهمد که تو از فرط ِ " آدم بودن " ساده ای . . . !!!
پس سعی کن اعتماد به نفست رو بالاببر و باتمام وجود مواظب اطرافیانت باش

مهدی من این حرف رو همیشه آویزه گوشت کن عزیزم
دشمنانت را فراموش کن ، تنها کسی که میتواندتو را به خاک سیاه
بنشاند ، یک دوست کاملا قابل اعتماد است ...
امضاء( مامان)

دوشنبه 22 اردیبهشت
امروز قراره بهت بخاطر اینکه دیگه شبا توی اتاقت می خوابی جایزه بدن .بعدا میام عکس العملتو اینجا می نویسم 
عصر که اومدم دنبالت به قدر خوشحال بودی که قیافت دیدنی بود حتی توی خونه هم لحظه ای جایزت از دستت نمی افتاد همش می گفتی : مامان ببین تخته جادویی دارم و با ذوق برام نقاشی می کشیدی و پاک می کردی شب هم جایزت رو گذاشته بودی بالا سرت (البته این یه عادت دیرینه بود هرچیز نویی ناچند روز بالاسرت بود
)

شنبه 27 اردیبهشت:
قراره از طرف پیش دبستانی برید باغ وحش توی پارک ارم
صبح از خواب بیدار شدی و همش می گفتی خودم می خوام تغذیمو انتخاب کنم ![]()

دوشنبه 29 اردیبهشت
جشن پایان سال: عمومسیقی اومد و جشن داشتین و کادوی زیر رو هم با یک ظرف میوه بهتون دادن



مهد سپهر ایران
دوشنبه 12 خرداد
از امروز تو ومهتا باید برید پیش دبستانی سپهر ایران که نزدیک اداره مامان هست.دیروز به خاطر اسباب کشی خیلی خسته شده بودید و چون ساعت 1 شب خوابیدید صبح خیلی بداخلاق بودی از طرفی هم گیر داده بودی که کیف نبری و ظرف تغذبه ای که توی پیش دبستانی قبلی گرفته بودی به عنوان کیف باخودت ببری و مداد رنگیت هم دستت بگیری خلاصه سر ایم موضوع خیلی گریه کردی و من هم تو ماشین بهت گفتم اگه با این قیافه بری هیچ کس باهات دوست نمیشه و همه میگن این پسر بداخلاقه کیه اومده .توهم سریع اشکاتو پاک کردی و گفتی مامان چشمام قرمز و اشکی نیست ؟؟
وقتی رسیدیم به مدیر معرفیت کردم و مدیر (خانم لطیفی ) و هم تورو بغل کردو احوالپرسی کرد .اما مهتا غریبی کرد .خانم مدیر گفت که من همراه مهتا برم بالا .
تورفتی سر کلاس و باصدای بلند گفتی :
سلام بچه ها من شاگرد جدید هستم (قربونت برم با این معرفی کردنت ) بعد هم با یه پسر تپلی دوست شدی.
وقتی مهتا هم آرومتر شد منم رفتم اداره.ساعت 10 بود که زنگ زدم حالتونو بپرسم , خانم لطیفی نبود یکی از کارکنان گوشیو برداشت و گفت مهتا که مشکلی نداره و مهدی هم ماشالله خیلی اجتماعی هستش و با بچه ها دوست شده.خدا می دونه چقدر خیالم راحت شد.......
ساعت دو ونیم سه هم قراره بیام دنبالتون.
یکشنبه 1 تیر

از پیش دبستانی که برگشتیم همش می گفتی مامان دندونام درد می کنه بهت شربت بروفن دادم و بعدش خوابیدی و صبح با همون درد رفتی پیش دبستانی روز یکشنبه بابا شمارو از مهد گرفت و اومدیم دنبال من با خوشحالی گفتی مامان دندونم لق شده....
پسرم دیگی داری بزرگ می شی هم خوشحال بودم
هم ناراحت چون توی درد خیلی صبرت کمه و واقعا مارو کلافه می کنی
و برای اینکه گریه نکنی برات cd باب اسفنجی خریدیم البته با کلی گشتن چون هنوز به منطقمون آشنایی نداشتیم و مجبور شدیم بیاییم جنت آباد جنوبی 

![]()

صبح خیلی بهانه گرفتی که بیای اداره پیشم ولی با خودم فکر کردم اگه امروز ببرمت ممکنه دیگه موندن توی مهد برات سخت بشه همش می گفتی مامان صبحانه و ناهار نمیخورم میترسم دندونم بیوفته. کلی گریه کردی و مهتا هم نشت روبروت و اونم شروع کرد به گریه کردن. خدامیدونه چقدر ناراحت بودم ولی چه میشد کرد نه مرخصی داشتم نه میتونستم ببرمت پیش خودم. توی اداره همش به فکرت بودم و سردر وحشتناکی گرفته بودم چشمم همش به ساعت بود .تا الن که ساعت 4:8 دقیقه هست.

سه شنبه 3 تیر
مهدی و شیطنتهاش در پیش دبستانی سپهر ایران (بهدشم که رسیدیم خونه چون کارهای تعمیری آشپزخونه داشت انجام می شد از ساعت 6:30 تا 9 پارک نزدیک خونه رفتیم .و همچنان اونجا هم شیــــــــــــــطنت
) 




این پسر توپولی : اسمش مهراد بود خیلی تو رو اذیت میکرد و تو اوایل به خاطر اذیتهای اون دلت نمی خواست بری مهد .بابایی بامدیر مهد صحبت کرد مدیر هم همون موقع مهرادو خواست و توی دفتر بابا باهاش حرف زدم منم خوراکی براش خریدم تا یجوری باهاش دوست باشیم که اذیتت نکنه و خداروشکرفکرد کنم کلکمون گرفت


جمعه 13 تیر
بالاخره اولین دندونت افتاد هوررررررررررررررررررررراااا
پسرم دیگه بزرگ شد.بابا اونروز برای کار بازدید رفته بود سرکار منم داشتم کارمو میکرد( البته از صبح همش می پرسیدی مامان دندونم افتاد وقتی نگاه میکرد قشنگ مشخص بود که به مویی بنده و هر ان ممکنه بیفته )
یه دفعه دیدم دندونتو گرفتی دستت و دادمی زنی مامان دندونم افتاد اولش فکر کردم ترسیدی و می خوای گریه کنی ولی وقتی قیافتو دیدم هم خندم گرفته بود و هم اینکه دهنت خونی بود می ترسیدم هول کنی برای همین باخنده شروع کردم به خوندن: ![]()
مهدی بی دندون افتاد تو قندون
و بعد هم دهنتو با هم شستیم و سه تایی شروع کردیم خندیدن و وقتی بابا اومد با آبو تاب براش تعریف کردی

![]()




چوپان دروغگو
شنبه 21 تیر
داستان چوپان دروغگو را یاد گرفته بودی توی ماشین برامون تعریف کردی اولشم ازمون پرسیدی شما داستان چوپان دروغگو رو بلدین ماهم خودمونو زدیم به اونراه و با اب و تاب گفتیم نه ![]()
بعدشم ازت پرسیدم چه نتیجه ای گرفتی :
گفتی :
نتیجه گرفتم به مامان و بابا دروغ نگم مثلا الکی نیام بگم که دوستم منو زده و هاها بخندم 


دوشنبه 30 تیر (23 رمضان)
ساعت کاری امروز به خاطر شب احیا ساعت 9 بود و با مدیر مدرسه هماهنگ کرده بودم که نتیجه تست سنجشت رو ببرم از طرفی هم قرار بود با بچه های مهد برید سرزمین عجایب
از ساعت 7 صبح بیدار شدی
وهمش میگفتی زود باشید دیر شده , دوستام همه رفتن دیر بریم من توی مهد تنها می مونم هرچی هم بهت میگفتیم زوده فایده ای نداشت .![]()
بعدش هم رفتی سر کمد لباسا و منم صدا میکنی که مامان میخوام این شلوارمو بپوشم و خوشتیپ بشم و کفشای دامادیمو پام کنم 
(ساعت 8 هم راه افتادیم )
توی را هم ازتو و مهتا چند تا عکس گرفتیم (با کلی زحمت ) چون هم دیر شده بود و هم جایی که ایستادیم برای عکس آفتاب توی چشمت میخورد و اذیت میشدی

بعداز ظهر همون روز هم من وبابا مرخصی گرفتیم و رفتیم ملاقات عموی هلیا (که توی استخر پاش لیزخورده بود و بدجوری صدمه دیده بود واقعا دلم برای مامانشو دختر کوچیکش سوخت خدابهش رحم کنه و سلامتیشو بهش برگردونه .آمین )
پسرم یادت باشه
هیچ چیز توی این دنیا بالاتر از سلامتی نیست
بعداز ملاقات اومدیم دنبالتون برخلاف تصورم اصلا خوشحال نبودی , وقتی ازت پریسدم چه خبر؟ خوش گذشت ؟ با ناراحتی گفتی نه ...و گفتی بازیهای کمی سوار شدیم برای همین اصلا دوست نداشتم .و ناهار هم سالاد الویه دادن که طبق معمول نخوردی ......و من هم دلیل واقعی ناراحتی تو رو نفهمیدم ولی....
پسرم:


شعرهایی که می خونی:

دویدم ودویدم به یه اتو رسیدم
اتو دمش رو تاب داد باناز به من جواب داد
خطرداره بازی بامن نشو تو همبازی بامن
تنم همیشه داغه یه چشم دارم چراغه
پیف می کنم پاف می کنم لباساتو صاف می کنم
اگه یه روز روزی دست بزنی می سوزی

دویدم و دویدم سرچهارراه رسیدم
3 تا چراغ و دیدم یکیش رنگ سرخ بود
یکیش رنگ زرد بود یکیش رنگ سبزبود
از قرمزش ترسیدم ازخودبه خود(لود) لرزیدم
زرد که شدنمایان رفتم لب خیابان
چراغ سبز ودیدم بی احتیاط خندیدم(شایدم: بی اختیار )
آی خنده خنده خنده آهسته تر رننده


دویدم و دویدم به یه کبریت رسیدم
کبریت و خسته کردم هی بازوبسته کردم
کبریت به من اخم کرد دست من و زخم کرد
یه مار شدونیشم زد با نیشش آتیشم زد


شعر هفت سین
سمنو: 
سلام سلام بچه ها سمنو کوچیک شما
بدون قندوشکر ازعسلم شیرینتر
عید شما مبارک عید شما مبارک
سکه: 
من سکه ام چه زیبا زینت جیب آقا
به افتخار نوروز میشم فراری یک روز
عید شما مبارک عید شما مبارک
حاجی فیروز
ارباب خودم سنبله ملیکم ارباب خودم بزبز قندی
ارباب خودم چرا نمی خندی
حالا
حاجی فیروزم سالی یه روزم
بشکن بشکنه بشکن
من نمی شکنم بشکن
واسه اونوریا بشکن
واسه اینوریا بشکن
عید شما مبارک عید شما مبارک
سیر: ![]()
من سیرمو لذیذم یکمی تندوتیزم
نزدیک عید نوروز باطبل حاجی فیروزم
عید شما مبارک عید شما مبارک
ما هفت تا هفت سین هستیم
سرسفره نشستیم
هفت سین و ماها ساختیم
حالا اینجا نشستیم
عید شما مبارک عید شما مبارک
کلاس هایی که در حال حاضر شرکت می کنی : زبان-نقاشی و سفال هست :
اولین کار سفالیت :
اون نقاشی میمون هم برای کلاس زبانت هست:

یکشنبه 26/5/93
امروز روز عکاسی بود ومن هم ساعت 10 مرخصی گرفتم اومدم پیشتون نمی دونم چرا مهتا از جو تونجا ترسیده بودچون وسایل عکاسی وکلا پروژه عکاسی تو کلاس اونا بود وقتی رسیدم مربیش گفت امادش کرده ولی نمیاد عکس بندازه منم که دید بدتر شدنه تنها عکس نداخت بلکه ازمن هم جدا نمیشد وفکر میکرد بعدازظهر شده و اومد دنبالتون که بریم خونه همینطوری بهم چسبیده بود ومیگفت بریم خونه باهزار کلک تونستم ازخودم جداش کنم ومتاسفانه هیچ عکسی نداخت ولی ازتو یدونه انداختم هرکاری کردم مایو بپوشی و لب دریایی عکس بگیری قبوا نکردی

دوشنبه 10/6/93
امروز قرار شد برید سینما آزادی فیلم مدرسه موشها
کلی حال کردی بااین فیلم وهرجا رو نگاه میکردی فکر میکردی سینما آزادیه ..
حتی داشتیم از جلوی سینما سمرقند رد میشدیم پوسترفیلمو دیدی و میگی مامان مگه اینجا سینما آزادیه که فیلم مدرسه موشها رو میده ؟؟؟؟
وقتی مااسم شخصیتهای کارتونی این فیلم رو میگفتیم تعجب کرده بودی که شما از کجا میدونید بابا هم بهت توضیح دادکه این شماره 2 کارتون مدرسه موشها توی بچگیهای ما بود.این فیلمو دوست داشتی وهمش میگی یباره دیگه با هم بریم.حالا ببینیم وقت میشه یا نـــــــــــــــــــــه

یکشنبه 16/6/93
امروز تولد امام رضا هست ایده جالبی که توی اداره اجراشده بود:
صیح زود قبل از اومدن کارمندان , روی میز هرکدوم یک بسته شامل ( سیب و موز و شکلات وتی تاپ با یک بسته نایلونی که توش نبات و یک تکه کوچک پارچه سبز بود) همراه با یک شاخه گل سرخ گذاشته بودن هممون یه جورایی غافلگیر شده بودیمبعدش همگی گل سرخامون رو گذاشتیم توی یک لیوان پراز آب و یه گلدون کوچک پراز شاخه های گل سرخ درست کردیم و گذاشتیم روی میز بزرگی که وسط پارتیشنمون بود .هرکی میومد قسمتمون از این ایده ما خوشش میمود.


در ضمن امروز مهد هم یه جشن با حضور پدر و مادرها ساعت 4 بعد ازظهر ترتیب داده.من هم مرخصی میگیریم و میام جشن

ساعت :4:05رسیدم مهد تازه داشتن برای جشن آمادتون میکردن هرکاری کردم نیومدی پیش من بشینی وبدتر ازاون که توعکس گرفتم هم همکاری نمی کردی و همش دنبال مهراد بودی اما مهتا که اومد پایین بدوبدو اومد پیشم .البته از صبح میگفتی گلوم درد میکنه ویکمی هم تب داشتی . بعد از یه ربع هم بابا اومد .جشن بدی نبود شربت و شیرینی و شکلات هم پذیراییشون بود

دوشنبه 31 شهریور 93
امروز آخرین روز پیش دبستنانیه
از فردا پسرم کلاس اولی میشه خدایا شکرت خودت همیشه مواظب سه تا عزیزای زندگیم باش
خدایا !همه از تو میخواهند "بدهی "
اما من از تو میخواهم "بگیری "
خستگی ،نگرانی ،غصه ها را از
لحظه لحظه روزگار تنها عشقم و دو میوه این عشق............







واما عکس های دونفره مهدی و مهتا در همان روز








پیش دبستانی 