مهدیمهدی، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

مهدي نفس ما

مهمانی و سفرهاو تفریحات 93

1393/2/30 11:53
نویسنده : نسرين
327 بازدید
اشتراک گذاری

 

پنجشنبه 28 فروردین قرار بود بریم عیددیدنی خونه عمومحمد , البته چون بابا سرکار بود و ساعت 8 شب اومد خونه کمی دیروقت شد از طرف دیگه عمو وزن عمو طاهره می خواستند مارو سورپرایز کنند و بعد از عیددیدنی بریم رستوران شاندیز توی پارک وی .چون دیروقت شده بود قرار شد ما بریم دنبال عمه فاطمه و همه با هم مستقیم بریم رستوران. تو ومهتا خیلی توی ماشین اذیتم کردین کلافه.تو همش با کفشت (کفش نو) مشکل داشتی و یه ریز بهانه می گرفتی و مهتا هم بیتابی می کردلوازم جانبی اسفنجی لبخند اسفنجی و دوستان خود

ولی بقیه شب رو بچه خوب و مودبی بودیلبخند

Stern linien

شهربازی امیر

مهدی در حال موتورسواری

                                 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

شنبه 27 اردیبهشت 93 ساعت 14:10

هــــــــــــــــــورااااااااااااااااااا

امروز بعداز یک هفته بی ماشینی , بابایی ماشینمون (پراید ) رو قولنامه کرد وقتی بهم زنگ زد خیلی خوشحال شدم در ضمن باید من هم رانندگی رو شروع کنم برای همین خیلی می ترسم

         تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

جمعه 30 خرداد

هنوز خونه بهم ریختس. دیروز کمی از کارای کابینت انجام شد ولی همچنان آشپزخونه تخلیه و وسایلا توی کارتونه.


ظهر تصمیم گرفتیم بریم پیتزا بخوریم.برای تو ساندویچ همبرگر سفارش دادیم بعد از آماده شدن متاسفانه نونش گرد نبود (مثل همبرگر باب اسفنجی ) و تو کمی دلخور شدی اما بالاخره بعد از جدا کردن خیارشورها,ساندویچت رو خوردی.sponge14

 

عصر تصمیم گرفتیم بریم دریاچه چیتگر.خیلی شلوغ بود ما ساعت 6:30 رسیدیم اونجا . اسکوتر هم باخودت آوردی و حسابی بازی کردی .

 

خیلی بهت خوش می گذشت حتی یه جمله خنده دار هم گفتی:

در حین بازی گفتی مامان خیلی خونه جدیدمونو دوست دارم چون خونه جدیدمون دریاچه داره ولی خونه قدیمیمون نداشت...ابتسامات هبال ابتسامات وفرفشه سمايلات استعباط

بعد هم باهم قایق سوار شدیم و توی قایق تو و مهتا خیلی ذوق زده شدید.  موقع برگشت بایه پسری که اونهم اسکوتر آورده بود مسابقه گذاشته بودی یه لحظه من و بابا دیدیم که نیستی وای که چه حالی شدیم توی اون شلوغی من به سمت پایین رفتم و بابا به سمت بالا که دیدیم خیلی جلوتر از ما ایستاده بودی .ابتسامات وبكاء سمايلات حزينه ابتسامات وخيبهبعدش بهت گفتیم نباید اینکارتو تکرار کنی و جاهای شلوغ از ما دور شی.Green smiley 008

ساعت 10 شب هم رسیدیم خونه .

разделитель

разделитель

разделитель

разделитель

разделитель

разделитель

разделитель

разделитель

разделитель

разделитель

разделитель

разделитель

تعطیلات عید فطر (سه شنبه 7 مرداد تا جمعه )

امسال عید فطر سه شنبه و چهارشنبه بود و یه تعطیلی 4 روزه حسابی بهمون چسبید البته قبلش به خاطر مریضی مهتا من و بابا هرکدوم 1 روز مرخصی گرفته بودیم و این مریضی خستمون کرده بود ولی سعی کردیم این تعطیلات بهتون خوش بگذره .

سه شنبه

تصمیم گرفتیم بریم برج میلاد که به خاطر ماه رمضون و عیدفطر جشن برگزار کرده بودن .دوست داشتم از نزدیک بری اونجا رو ببینی چون کوچک بودی که رفتیم اونجا اون موقع بابا کارمند نمونه شده بود و از طرف شهرداری جشنی براشون گرفته بودن (در ضمن از وقتی که خونمون رو عوض کردیم نمی دونم چرا از نزدیک برج میلاد رد میشدیم میگفتی دلم درد میگیره )

قرار شد ظهر کمی بخوابیم .البته من و تو خوابمون نمیومد بهت گفتم بیا شعرهایی که بلدی برام بگو تا بنویسم sponge16.خوندن شعرها که تموم شد گفتم برام یه نقاشی هم بکش با خنده گفتی الان یه نقاشی فوق العاده برات میکشمsponge32

اینم از نقاشیت (به قول خودت زیبا و فوق العاده )

نقاشی یه پادشاه با 2 تا کلاه (که به گفته خودت رنگین کمونی رنگ کردی ) و یه تاجQueen

چند نمونه دیگر از نقاشی هات

بعدازظهر رفتیم خیلی شلوغ بود و ترافیک وحشتناکی نزدیک برج بود بابا میگفت برگردیم که قانعش کردم که بریم .

خلاصه رسیدیم برج و بعد از کلی پیاده روی به خاطر پارکینگ وارد برج شدیم .تو همش می گفتی اینجا چیه من می خوام برم اون بالا.وارد قسمتی شدیم که جشن داشت شروع میشد ومهمونشون علیرضا افتخاری بود و قسمت پشتی اون قسمت شهربازی .

با دیدن شهربازی دیگه گل از گلت شکفت .کلی ذوق کردی و می گفتی بهترین جا برج میلاده و بالند بلند می گفتی :

مامان دل تو دلم نیست برم بازیها رو سوارشم و مردم دوروبرمون بهت لبخند میزدن.sponge07

کمی رفتیم توی چمنا نشتیم و بعد از خوردن تنقلات رفتیم سوار بازیها شدی البته می خواستی کشتی رنجر رو هم سوار شی ولی  نزاشتم بری .(چون خطرناک بود)در ضمن سوار اسب هم شدی

برج میلاد به روایت تصویر

بعدش غرفه هایی که هرکدوم نماینده یک شهر بود رو گشتیم و توی غرفه کردستان  آش دوغ ورشته خریدیم .خیلی خوشمزه بود ولی دریغ از یک قاشق که توبخوری .

چهارشنبه

شام درست کردم و وسایل و جمع کردیم که بریم پارک آب وآتش چون ورودی قسمت آب بازیشو نمی دونستیم (البته فوق العاده شلوغ بود و جای پارک به سختی پیدا کردیم ) از قسمتی وارد پارک شدیم که کلی پیاده روی کردیم و از پل گذشتیم اونم با اون همه وسایل پای مهتا هم کمی زخم شده بود و چون جوراب پاش نبود نمی تونست راه بیاد مجبور شدم بغلش کنم و وسایل همه دست بابا بود وخیلی خسته شدبعداز یه سفرطولانی رسیدیم به قسمت آب و آتش.

زیراندازو انداختیم و بابا رفت که راهی برای خروج پیدا کنه تا موقع برگشت راحت تر باشیم .تو همش غر میزدی این چه پارکیه هیچی نداره وقیافه گرفته بودی .توی همین حین سه تامون نشته بودیم که یه دفعه آتش و روشن کردن ویه صدای بلندی از روشن شدنش تو فضا پیچید

سه تامون هیجانزده شدیم البته مهتا بیشتر ترسید و همون شد که تا آخر تو بغل من و بابا دراز کشید ودستاشو گذاشته بود روی چشمش که مثلا آتیش و نبینه .مهتا پیش بابا موند و من و تو رفتیم قسمت آب بازی .هر کاری میکردم نمی رفتی پیش بچه ها وآب بازی کنی البته خیلی ذوق داشتی ولی از کثیف شدن و خیس شدن لباسات بدت میومد من همش می خواستم گولت بزنم و نزدیک فواره ها بشی تا ناخواسته خیس بشی و بعدش بری تو آب.

کم کم خودت گفتی میخوام برم وسط . البته بعد از خیس شدن کفشات با خواهش وتمنا کفشاتو در آوردی تا لیز نخوری .sponge36

کلی هیجان داشتی و آب بازی کردی به خصوص وقتی یه دفعه فواره ها همه باهم روشن میشدو همزمان آتیشها هم روشن میکردن وقعا معرکه بود

                                                  

.البته ما بزرگترها هم کلی جیغ و سرو صدا می کردیم.

هوا دیگه داشت سرد میشد و حالا مگه از تو آب درمیومدی با یه مصیبتی راضی کردم بیای بریم و سریع لباساتو عوض کردیم تا سرما نخوری  و بعدش هم یه چایی داغ

همش هم می گفتی من دوباره میخوام برم آب بازی و  (خدایا نه به اون نرفتنت نه به این اصرارت )

اینجارو خیلی دوست دارم و کاش با هلیا میومدیم و دیگه مشکل اصلی ما شروع شد وتا چند روز بعدش همش اینو می گفتی .

                                 If the picture does not load, press F5!

چون هوا سرد بود تو موهات خیس بود به خاطر اینکه سرما نخوری زود شام و خوردیم . برگشتیم خونه

راستی یه جمله قلنبه از شما : مامان دیگه پارک های قدیمی نریم و همش بیایم اینجا . میگفتی ببین خونه جدیدمون چقدر خوبه .

یه طرفش میخوره دریاچه یه طرفش برج میلاد یه طرفش آب و آتش .....

پنجشنبه

امروز رفتیم پارک که توی خیابون اصلی جنت آباده .اسکوترت هم آورده بودی . در حال بازی هم خوردی زمین ولی دیگه بزرگ شده بودی و گریه نکردیالبته بماند یه کوچولو بهانه گیری هم کردی.

جمعه

استراحت کامل تو خونه و گفتن این جمله : وای کی حس داره بعد از 4 روز بره سرکــــــــــــار

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)