مهدیمهدی، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

مهدي نفس ما

دل نوشته های 93

1393/2/27 12:26
نویسنده : نسرين
1,524 بازدید
اشتراک گذاری

کارتونهای مورد علاقت

1- بن تن

2- سونیک

3-باب اسفنجی

totalgifs.com bob-esponja gif gif 68.jpg

4-لاک پشت های نینجا

5-موش سرآشپز

042.jpg

 

6-خرس پو

 های gif وینی پیف ماهیگیری متحرک انیمیشن باشم بغل کردن یک بالش قلبانیمیشن باشم

7- دورا

animated gif of DoraDora jumps after butterfly animated gif

8-بره ناقلا

shaun the sheep episodes, shaun of the sheep, shaun sheep, shaun the sheep,

-کارتون پونیو

http://wondersofdisney2.yolasite.com/resources/ponyo/ponyodrop.png

http://wondersofdisney2.yolasite.com/resources/ponyo/fujimoto_ponyocircle.png

http://wondersofdisney2.yolasite.com/resources/ponyo/ponyo_sosukeboat.png

9-عصر یخبندان

Ellie icon Scrat 2 icon Sid 2 iconShira icon

10-لاک پشت های نینجا

11-شرک

Shrek Asno y Gato            Puss 3 icon                 Fiona    Shrek 3 icon Shrek and Donkey and Puss icon Wolf and Pigs icon

DragonFairy

12 -مرد عنکبوتی

Gif de Spiderman Spiderman Spiderman con duende verdeSpiderman

13-بن تن

14-سونیک

Sonic  SonicSonic  Sonic   Sonic

 

 

14- پاندای کونگفوکار

Master Shifu 3 icon Po 2 iconTigress iconMaster Shifu icon

          

15-اسکوبیدو

scoobyani.gifscooby19.jpg

 

شنبه 30 فروردین : امروز توی اداره شیفت بودم و بابا اومد دنبالتون وقتی رسیدم خونه با کلی ذوق و شوق اومدی روز مادر رو بهم تبریک گفتی و مهتا هم باهمون زبون بچگیش کار تورو تقلید کرد . همش می گفتی سورپرایز داریم . دست بابایی درد نکنه بااینکه امروز خیلی خسته بود ولی برام  کیک و کادوی روز زن روخریده بود دوتا النگو (یکی طلایی ویکی سفید) و چون داخل جعبه ای بود که توی پیش دبستانی درست کرده بودین من فکرکردم این النگوها بدلی و از طرف مهد دادن وقتی فهمیدم چه سوتی خفنی دادم کلی به خودم خندیدم .و ازاون خنده دارتر اینکه بابا توضیح می داد باورم نمی شد وهمش می گفتم شوخی می کنی بدلی و واز طرف مهد (نمی دونم چرااااااااا )بوس

 

حسین عزیزم نمی دونم چطور بابت زحمتات تشکر کنم درضمن با این رفتارت به بچه ها یاددادی که ارزش و جایگاه مارو توزندگی حفظ کنن.ازت ممنونم

                                                        

   

این روزها  به خاطر خرید و فروش خونه خیلی سرمون شلوغه و من و بابا مشغول گشتن مورد برای خرید یه خونه مناسب توی اینترنت و روز نامه هستیم. 9اردیبهشت بود که مشتری خونه مارو پسندید و اونقدر تماس گرفت تا بالاخره ما هم ok بهشون دادیم ولی برای جابجایی فرصت 40 روزه بهمون دادن و این دلشوره مارو بیشتر می کنه به خاطر حجم کارها و نداشتن هیچگوه کمکی ..(کار, دانشگاه , فروش خونه اندیشه و تهران , فروش طلاها و سهام , همچنین فروش ماشین و خرید یه ماشین دیگه و از همه مهمتر کسی نبود شما رو نگه داره تا ما به کارامون برسیم ) خدایا خودت جمع ما 4 نفرو زیر پروبالت بگیر و کمکون کن .....آمین

در ضمن باید دنبال یه مهدکودک خوب برای مهتا و یه مدرسه خوب برای تو هم باشیم

خدایا دلم می خواست بیشتر می تونستم خانوادمو حمایت کنم بهم این قدرتو بده که تکیه گاه وقوت قلبی برای حسین خوبم و مهدی و مهتا باشم .....آمین

خدایا برای سلامتی امام زمان صلوات می فرستم و دعای فرجو می خونم  واز خود امام زمان سلامتی و موفقیت خانواده عزیزم رو تمنا می کنم

                                          

                           

این روزها خیلی روزهای سخت و دلهره آوری هست .چون خونه رو (پنج شنبه 11/2/93) فروختیم و همه جا صحبت از گرون شدن مسکنه .چون 15 اردیبهشت مذاکره ایران با ... و همه میگن بعد از این مذاکره همه چی گرون میشه . بعد ازظهرپنج شنبه و جمعه دنبال خونه می گشتیم .مرزداران. پونک . شهرآرا.اشرفی اصفهانی .جنت آباد .

ولی هرکدوم از خونه ها یه مشکلی داشتن. کل موجودی ما نزدیک 370 میلیون بود ولی قیمت خونه ها سرسام آور.

تو و مهتا هم خیلی شلوغ می کردین البته حق هم داشتین واقعا خسته می شدید چون از صبح می رفتیم تا 2 و 3 بعداز ظهر , برای ناهار میومدیم خونه و بعد از کمی استراحت دوباره می رفتیم دنبال خونه.

خونه ای رو که توی جنت آباد دیده بودیم از همه جا بیشتر خوشمون اومد هرجا می رفتیم خونه به دلمون نمی نشت مشکل این خونه فقط دوری به ادارم بود چون مجبورم تو ومهتا رو بیارم نزدیک اداره و با خودم برگردین خونه . وگرنه ایراد دیگه ای نداشت.

بعد ازکلی صحبت و گشتن بالاخره تصمیم گرفتیم همین جا رو بخریم و امروز که شنبه 13 اردیبهشت هست قراره  ساعت 6:30 بعداز ظهر با بابابزرگ بریم بنگاه. ان شاالله مشکلی به وجود نیاد آمین.

عزیزای دلم می دونم این چند روز خیلی خیلی خیلی بهتون سخت گذشته و باهاتون بدرفتاری داشتم.منو ببخشین واقعا تحت فشار بودم امیدوارم بعدها که این مطالبو می خونی منو حلال کرده باشی و بهم حق بدی امیدوارم درک کنی که من وبابا عاشقتونیم          

         خطوط عشق

وای که چقدر این روزها سرمون شلوغه.....

یکشنبه 14 اردیبهشت: من وبابا مرخصی گرفتیم .چون دیروز خونه جدید رو قول نامه کردیم و باید دنبال وام و  فروختن سهام می رفتیم . صبح اول وقت رفتیم بانک و بعدش آزمایشاتی که دکترم گفته بودو انجام دادم.

ساعت 11:45 کارمون تموم شد و برای گشتن مدرسه برای ثبت نامت اومدیم ولیعصر: مدارس دولتی شهید بهشتی سرآبان -مدرسه غیرانتفاعی صدر توی ولیعصر- مدرسه دولتی مصطفی خمینی توی یوسف آباد -مدرسه غیرانتفاعی هدف توی یوسف آباد

                                                           تصاویر کوچک مدرسه

بین اینها از هدف خوشمون اومد .مدیرش به نظر به تربیت بچه ها هم اهمیت میداد.برای همین فرم پرکردیم و قرار شد شنبه بیستم ساعت 8:15 برای مصاحبه اونجا باشم.راستی اونجا با یه پسر اول دبستانی دوست شدم اسم اونم مهدی بود .
بادیدن بچه ها توی مدرسه من و بابایی از این که بزرگ شدی ووقت مدرسه رفتنت شده حس عجیبی داشتیم عزیزم چقدر زود بزرگ شدی و قدکشیدی توی راه باهم خیلی صحبت کردیم و بهم قول دادیم کمتر باهات دعوا کنیم و با هات صمیمی تر رفتارکنیم تا خدایی نکرده ضربه نخوری .دلم اون لحظه برای تو ومهتا خیلی تنگ شد.در ضمن امروز توی پیش دبستانی عکس فارغ التحصیلیتونو انداختن .

                             مدرج شکلک ها     صورت خندان با شکلک درجه

وقت برگشتن یه ساندویچی سرکوچه بود و چون خیلی گرسنه بودیم ساندویچ همبرگر سفارش دادیم

                                                        11.gif

ولی مگه از گلوی من وبابا پایین می رفت چون  همبرگر دوست داشتی همش جلوی چشممون بودی (قرار شد توی این چند روز برای تو حتما توخونه درست کنم)خلاصه این ساندویچ کوفتمون شددلشکسته

                     13.gif

حل یه مشکل - سه شنبه 16 اردیبهشت

وقتی کوچکتر بودی و خدا هنوز مهتا رو به ما نداده بود یاد گرفته بودی که توی اتاقت خودت بخوابی البته اون موقع هم مقاومت و گریه می کردی ولی مصمم بودم که بااینکار هم مستقل می شی وهم بعضی ترسها مثل ترس از تاریکی یا به قول خودت ترس از موجودات فضایی ازبین میره.

اما بعداز بدنیا اومدن مهتا برای اینکه ضربه روحی نبینی تو و مهتا پیش ما می خوابیدین واین روند تا دو سالگی مهتا همچنان ادامه داشت ونتونستم دیگه شمارو توی اتقتون بخوابونم برای همین با مربی پیش دبستانیت صحبت کردم و خانم جعفری هم در کلاس در قالب آموزش این مطلب رو عنوان کرد.

همون شب خودت گفتی مامان شب می خوام توی اتاقم بخوابم تا بهم جایزه بدن . شب توی اتاقت خوابیدی ولی نصف شب صدام کردی که بیام پیشتون .و تا صبح پیش شما خوابیدم.تو هم تا صبح چند بار بیدار شدی تا ببینی من هنوز پیشتون هستم یا نهYellow Head Funny Smiley البته برای شروع بد نبودچشمکامیدوارم بتونم این روند رو ادامه بدم

صبح هر دومون کسل و خواب آلو بیدار شدیم از  یه طرف هم زانوی شلوار لباس فرمت پاره شده بود و سر پوشیدن یه لباس دیگه باهم درگیر بودیم  از طرف دیگه هم بابا جلسه داشت و زودتر رفته بود منم نوبت شیفتم بود وباید زودتر می رفتم خلاصه با هر زحمتی بود آماده شدیم و رفتیم .

توی پیش دبستانی به خام بهرامی گفتم که شب توی اتاقت خوابیدی و خانم بهرامی در حالی که نوازشت می کردYellow Head Funny Smiley گفت آفرین مهدی که پسر خوبی و بعد گفت که مهدی رو اینجا همه دوست دارن حتی بچه های کوچکتر

            

                                            واکسن بدو ورود به مدرسه

پنج شنبه 18 اردیبهشتEquipment Syringe Full icon

صبح که از خواب بیدار شدیم اولین کاری که کردیم زدن واکسنت بود بماند که چقدر مقاومت کردی و بهانه و گریه..

بعد از زدن واکسن هم دستت ورم کرد وقرمز شدو بااینکه کمپرس سرد و گرم برات گذاشتم  تا 2 روز درد داشتی و گریه می کردی .

بدتر از اون اینکه مرکز بهداشت گفته بود تا 2 روز حمام نباید بری ولی تو بقدری درد داشتی که 3 ساعت بعد اززدن واکسن رفته بودی دستشویی و فکرکردی اگه آب بزنی بدستت بهتر میشه وقتی فهمیدم چیکار کردی ترس تموم وجودمو گرفت فقط دعا میکردم به خیر بگذره.

شبش هم برای اینکه یکم حال و هوات عوض بشه رفتیم پارک و بعدش هم رفتیم شیان

خلاصه 2 روز ما رو حسابی کلافه کردی . dboy09ماهم که به خاطر خرید و فروش خونه حسابی درگیر بودیم .

Tiere linien

پنج شنبه 25 اردیبهشت

خونمون رو باید تا 11 خرداد تحویل بدیم از طرفی امتحانات بابا هم توی همون روزاست برای همین شروع کردیم به جمع کردن و بسته بندی کردن وسایل .تا بابا وقت برای خوندن درساش هم داشته باشه .

اما تو و مهتا آتیشی بود که می سوزوندین

در ضمن تصورت از اسباب کشی اینکه بعد از بردن وسایلا دیوارای خونمونو هم باید خراب کنیم (از توی یه کارتونی اینو دیدی)

           تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

یکشنبه 11 خرداد

جملات تصویری آموزنده و الهام بخش

بالاخره بعداز کلی کار و حرص و جوش خوردن ,وقتش شد .

صبح ساعت 8 تا 9 امتحان داشت بعد از رفتن بابا شمارو بردم مهد .این آخرین روزی بود که توی پیش دبستانی عصر کوچولوها بودید. توی مهد با خاله سودابه و خانم یوسفی خداحافظی کردم مهتا اون روز نمی خواست ازم جداشه و زد زیر گریه خاله سودابه آرومش کردو من تونستم برم به کارا برسم ساعت 9:40 بود که کامیون برای بارگیری اومد و شروع کردند به بردن اساب و وسایل .منم از فرصت استفاده کردم  سرویس خوابت و بوفه رو به اونها فروختموقتی رسیدیم اونجا خاله نگار زنگ زد که توراهن و دارن میان کمکمون.

ساعت 2:45 بود که دیگه کارگرا رفتن و بعاز خوردن ناهار اومدیم دنبال شما . پشت فرمون نشتم و شروع کردم به رانندگی. (بماند تو ره 3 بار توی اتوبان خاموش کردم) ولی رانندگیم داره بهتر میشه. خاله نگار گفت رسیدیم مهد اون می خواد بیاد تو و من بیرون بمونم تا عکس العمل شمارو ببینه. شما خیلی با دیدن خاله خوشحال شدین. منم با مهد تسویه کردم و با خانم صالحی هم خداحافظی کردم.(توی مهد فقط شما دوتا مونده بودین )

بعدش رفتیم بنگاه بقیه پولمونو گرفتیم و رفتیم خونه تا بقیه کارهارو انجام بدیم وقتی وارد خونه جدید شدیم خوشحال شدی و ذوق کردی که اومدیم اینجا بعدش با مهتا شروع کردین به شیطونی . پشت پنجره می رفتین و به همه سلام می کردین . مهتا شیطون هم پارک و شناسایی کردو همش می گفت پارک .

خاله نگار خیلی کمکم کرد : یخچال و کابینتها و کارهای دیگه رو سریع انجام داد بعدش عمو حمید و هلیا هم اومدن و حسابی جمعتون جمع شدو سرو صداتون که  خونه رو برداشته بود.تا ساعت یک شب تقریبا کمی جابجا شدیم و بعداز رفتن خاله رفتیم خوابیدیم.

Weihnachten linien

چهارشنبه 4 تیر

 یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه معجزه

از سرکار برگشتم خونه قرار بود بریم خونه بابابزرگ اول تورو بردم حمام و بعد مهتا رو , بابا هم سرش درد می کرد و داشت استراحت میکرد. هنوز خونه همچنان بهم ریخته بود و چهارپایه گوشه پذیرایی . توهم واسه خودت رفته بودی بالای چهارپایه و شعر می خوندی هنوز لباسامو تنم نکرده بودم که یهو صدای جیغتو شنیدیم.ازاون بالا پرت شده بودی پایین. خدامیدونه چی به ما گذشت .سرت باد کرده بود و خون مرده شده بود . کمرت هم کبود شده بود.

واقعا بخیر گذشت .خدایـــــــــــــــــا ازت ممنون که مواظب پسرم بودی و اونو بهم بخشیدی.

        

          

 

یه اتفاق خیلی تلخ

 

متاسفانه روز جمعه 21 شهریور ساعت 2 شب عموی هلیا به دلیل عفونت شدید فوت شد.یه جوون 29 ساله که اوایل ماه رمضون ساعت 12 شب با دوستاش رفته بوده استخر و بدلیل شیرجه زدن تو عمق 1 متری سرش می خوره به استخر و حتی بعد از عملی که انجام دادن نتونستن براش کاری انجام بدن و قطع نخاع شد و بعد از حدود  50 روز بستری بودن در بیمارستان در حالی که هیچ حرکتی به غیر از حرکت گردن نمی تونست انجام بده مرخص کردن وبعد از 2روز بدلیل عفونتی که کل بدنش رو گرفته بود مرگ مغزی و .....

روز خاکسپاری قیامتی بودخدایا نصیب هیچ مادر و پدری این روزها رو نکن الهی آمــــــــــــــــــــین.

روحش شاد

http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها              

میگفتند :سختی ها نمک زندگی است!!

  امّا چرا کسی نفهمید!        

   “نمک”   

برای من که خاطراتم زخمی است       


                                                    شور نیست…

 

                                            مزه “درد” میدهد…!!…

      

انسان هم میتواند دایره باشد هم خط راست 

انتخاب با خودتان است 

تا ابد دور خودتان بچرخید یا تا بینهایت ادامه دهید...........

            

                                                               اولین تصادف

پنج شنبه 93/6/20

امروز شیفت اداریم بود و برای اولین بار میخوستم خودم از مسیر خونه تا اداره رو رانندگی کنم .صبح کمی خرید کردم (تخم مرغ و پنیر و ماکارانی و یه اسکاچ :اینا بهم چه ربطی داشت نمیدونم) البته مهتا خیلی دنبالم گریه کرد                                                                                            ziba

وقتی سوارماشین شدم

ساعت 7:25 بود شیشه جلوی ماشین خیلی کثیف بود و نمی تونستم جلو رو خوب ببینم با خودم فکر کردم شاید نور می زنه و حرکت کنم دیدم خوب میشه .راه افتادم دیدم نه نمیتونم جلو رو ببینیم ایستادم و از یه طرف استرس رانندگی در اتوبان از طرف دیگه هم نمیتونستم آب پاش ماشینو راه بندازم خلاصه بعد از کمی دستکاری کردم موفق شدم اما...

یه سوتی وحشتناک موقع حرکت دستس ماشین رو نخوابونده بودم و با همان ترمز دستی که بالا بود شروع کردم حرکت اونم با سرعت و دنده 3 یه مسیر طولانی.Gary

اولین چراغ قرمز بعد از رد کردن آزادی دیدم بوی لنت ماشینو برداشته .تازه فهمیدم چه سوتی خفنی دادم ترسیده بودم فکر میکردم لنت خالی شده و ترمز ماشین از کار افتاده توی همین فکر بودم که دور میدون انقلاب با یه سمند تصادف کردم دیگه دست و پام بیشتر میلرزید .زنگ زدم حسین با آقاهه صحبت کرد قرار شد کارت شناسایی (قاسم اسماعیلی )ردو بدل کنیم و بره یه تعمیرگاه و خسارت ماشینو بدیم ساعت  8:02  اداره بودم ولی همچنان تو شوکم

ماشینمون بعد از تصادف   Bob Esponja

قراره امروز هم بریم دنبال تخت برای تو و مهتا :زنگ زدی بهم که مامان کی میای ؟من هیجان زده ام واسه خریدن تختشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے.

از یه طرف همش دارم خودمو  برای بی احتیاطیم سرزنش میکنم از طرف دیگه هم اصلا حوصله خرید ندارم نمی دونم چیکار باید بکنم تو هم که ول کن نیستی و میخوای گیر بدی sponge33

موقع برگشتن خیلی میترسیدم که خدایی نکرده دوباره تصادف کنم خلاصه با بسم الله و صلوات و کمک خدا تونستم به خوبی از پسش بربیام گرچه بابا هم فکر میکرد الان بهش زنگ میزنم که آژانس بگیره وبیاد اداره دنبالم تا رانندگی نکنم

                             ۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

 

بعد از ظهر هم رفتیم حسن آباد خیابان جامی و تخت ماشینی با میز تحریرش برای تو  و تخت قلبی با یه کمد برای عروسک برای مهتا سفارش دادیم .اونروز تو و مهتا خیلی اذیت کردینشـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه و مارو حسابی خسته کردین از طرفی هم مغازه داره عجله داشت و به ما برای انتخاب و سفارش خیلی استرس وارد کرد مهتا هم همش درحال خرابکاری تو مغازه و کندن نایون وروکش وسایل اونجا بود و دم به دقیقه هم جیش داشت .

شام هم اومدیم نزدیک خونه ساندویچ همبرگر خوردیم

 

                полоска для текста

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)